ما و مدرسه(دبیرستان 2)
به نام او
سلام
میدانیم که پست قبل برای عموم جذابیت چندانی نداشت چرا که بیشتر روی سخن ما با مسئولینی بود که توانایی حل
مشکلات را داشتند.اما اینبار بحث ما بر سر موضوعاتی است که شاید مانند نمای ساختمان مدرسه به چشم نیاید اما به
یقین ارزش واهمیت ان بسیار بیشتر است.
این پست بیشتر دلنوشته های تعدادی از نوجوانان وجوانانی است که روزی برروی نیمکت های همین شهر مینشستند.
واما بریم سر اصل مطلب! دبیرستان را خلاصه میکنیم در سال سرنوشت ساز کنکور
اول سال و بوی ماه مهر شاید برای خیلی ها یادآور خاطرات خوبی باشد اما برای ما انگونه که باید شروع نشد...
هنوز وارد مدرسه نشده بودیم که استرس های گاه وبی گاه کنکور و تزهای مختلف دبیران باعث ایجاد جنجال در ذهن
ما شد و بدترین تاثیر آن شاید تبدیل رفاقتها به رقابتی نادرست بود.
تو همین حال و هوا بود که کنکور برامون شد کل زندگی,شد سدی که برای رسیدن به آرزوها باید ازش میگذشتیم.
وقتی دیدیم شرایط برای رسیدن به این هدف برامون مهیا نیست(مثل:متناسب نبودن سطح دبیر با سطح کنکور,نداشتن
درک معلم از شرایط روحی دانش آموز و...)تصمیم گرفتیم اوضاع را بهتر کنیم پس زبان به اعتراض گشودیم اما...
اما بجای انتقاد پذیری و کمک برای حل مشکل با مخالفت و جبهه گیری روبرو شدیم. نه تنها مشکل حل نشد بلکه
طبل تو خالی نام گرفتیم چرا که خواستار تغییر روش دبیرمان برای بازده بهتر کلاس بودیم. وهمینجا شد آغازی برای
زخم زبان ها (حالا کنکورتونم میبینیم...شما اولین کسانی نیستید که میخواید کنکور بدهید...) ودر مدرسه شدیم تافته
جدا بافته! و رابطه ی دوستی بین معلم و دانش اموز به قول خودشان تبدیل به رابطه ی نفرت انگیز شد....
بعد از مایوس شدن از مدرسه به دبیر و کلاس خارج از مدرسه رو آوردیم واینبار اموزش و پروش وارد عمل شد.
با بخشنامه های گوناگون که بیان میکرد دختران وپسران نمیتوانند دریک کلاس باهم حضور پیداکنند درحالی که
تفکیک جنسیت برای هر دانش آموز هزینه هنگفتی را دربرداشت ودر آخر منجر به عدم برگذاری کلاس شد که نتایج
نامطلوب آن را در قبولی های کنکور خواهیم دید. از خیر کلاس هم گذشتیم. مشکل بعدی ناهماهنگی مدرسه و دبیر با
برنامه ی آزمونهای آزمایشی بود که باعث درگیری ذهنی فراوانی برای کنکوریها شد.درنهایت نه انطور که باید
مدرسه را پیش بردیم ونه نتیجه ی مثبتی از آزمونها گرفتیم.مشکل دیگر شیوه نادرست تدریس معلمان و تمرکز
بیهوده دبیر برروی مسائل بیهوده وغیر ضروری(شعرحفظی,کشیدن نقشه جغرافیاو...) وانتظارهای ناجای دیگر آنها
از دانش آموزان وحتی تمرکز مدیر بر روس مسائلی چون صبحگاه وتعطیلات محرم و قبل و بعد از عید بود...
ای کاش...مدیران ما میدانستند باهر عمل کوچک و باهر جمله به ظاهر ساده چگونه میتوانند با روح وروان بچه ها بازی کنند.
ای کاش...دبیران ما میفهمیدند که روش تدریسشان,حرفهایشان وحتی نگاهشان چطور میتواندبرای کسی سرنوشت ساز باش
ای کاش...در مدارس ما مشاوره ها آنقدر قوی بود که یک دانش آموز بتواند راه و هدف خود را درست بشناسد.
ای کاش...آموزش وپرورش برای نگهداشتن دبیران عالی که در گذشته داشتیم قدری تلاش میکرد...
ای کاش...برای برخی افراد آنطور که باید برای مسائلی چون کلاس کنکور فرهنگ سازی میشد...
ای کاش...بخشنامه هایی که آینده ی ما و دیگران را تباه ساخته و میسازد هیچگاه صادر نمیشد...
ای کاش...همه ما در هر شغل و جایگاهی که هستیم کمی بیشتر مراقب اعمال و رفتارمان باشیم...
و ای کاش...
پ.ن2:این بود چندی از دردهای انباشته شده در درون دلهایمان. امیدرایم روزی برسد که دیگر هیچ ای کاشی در هیچ دلی نباشد...
یاد تمام خاطرات خوب وبد مدرسه ام افتادم
ای کاش که این ای کاش ها نبود...
واقعا دست مریزاد به این قلمتون